<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زوپیر سردار سپاه جاوید</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/</link>
<description>تاریخ دلاوری های سرداران و سربازان ایران زمین</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 06 May 2008 07:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بشنو از ژرفاي تاريخ</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>
&lt;div class=&quot;posts&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بنام خدای پارسیان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرزندان ايران &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من زوپير سردار گارد جاويدان از سپاه داريوش شاه هستم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شما نواي مرا از ژرفاي تاريخ سرزمين خود مي شنويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من زين پس براي شما خواهم نگاشت آنچه بر اين سرزمين رفت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شما نيز از روزگاران خود برايم بگوييد تا بدانم چه بر ايرانمان مي گذرد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 07:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نيمروز در پارسه</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posts&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp; نيمروز به پارس رسيدم&lt;BR&gt;دو روز اسب تاختم واينک کاخ شاهي در پيش رويم بود&lt;BR&gt;پيش از آنکه به خانه بروم يکسر بديدار شاه شدم&lt;BR&gt;بايد به اوميگفتم که دشمن چه در سر دارد&lt;BR&gt;چون به تالار رسيدم داريوش شاه نگران ايستاده بود&lt;BR&gt;چون نزديک شدم مرا نزد خود خواند و گفت:&lt;BR&gt;دژخيمان چه در سر دارند زوپير ؟&lt;BR&gt;گفتمش آشوب گرچه هنوز کاري نکرده اند&lt;BR&gt;بي درنگ گفت آماده رفتن باش !&lt;BR&gt;دوشب نزد خانواده ات باش سپاه را آماده رفتن کن &lt;BR&gt;فرداي آن روز من تو و لشگر را همراهي خواهم کرد !&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;آشوب سرزمين باختر بالا گرفته بود و داريوش شاه تنها به من تکيه داشت&lt;BR&gt;از آغاز پادشاهي داريوش هر روز بدخواهان آشوبي برپا کرده بودند&lt;BR&gt;و زنان و کودکان و مردم بي پناه را کشته بودند&lt;BR&gt;در راه خانه در اين انديشه بودم که شاهنشاه چرا خود اينبار سپاه را رهبري ميکند&lt;BR&gt;اين کار تازه اي نبود اما آشوب اينبار هم چيز بزرگي نبود&lt;BR&gt;چرا که سپاه جاويدان پشتيبان ايرانيان بود .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2006 07:20:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در راه خانه</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posts&gt;پس از آن بسوی خانه رفتم &lt;BR&gt;صد روز بدور از خانواده بودم و اينک برای رسيدن به آن دلم در تب و تاب بود&lt;BR&gt;از ميان پرچين های خيابان شهر گزشتم و در ميدان بزرگ به تنديس فرو هر نگاهی کردم &lt;BR&gt;چه با شکوه و چه جاودانه به چشم مي آمد ! &lt;BR&gt;از کنار باغچه های گل و ياس و درختان سرو به پيشگاه خانه رسيدم ؛ خسته و گرد آلود.&lt;BR&gt;فرياد شادی کودکانم برخاست &lt;BR&gt;همسر زيبايم با فرياد کودکان سراسيمه بيرون شد و با اشک پيشوازم آمد&lt;BR&gt;آغوش همسر و فرزندانم اميد را بجای خستگی نشاند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;چه زيباست باز گشت سرداری پيروز ...&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2006 07:19:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر در آتش</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posts&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيمه شب است و هما در ميان آتش بال و پر ميزند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فريادهاي سربازان و صداي ارابه ها گوش را مي آزارد&lt;BR&gt;دود و آتش شهر را تيره و تار كرده &lt;BR&gt;مردان كشته بر زمين كودكان آواره و زنان نالان &lt;BR&gt;سربازان دلاور تا دم مرگ شمشير ميزنند و تير و پيكان چون باران بلا ميبارد&lt;BR&gt;دشمن از هر سو به شهر ميتازد&lt;BR&gt;من سراسيمه به هر سو ميدوم كسي به فرمان من نيست &lt;BR&gt;چكاچاك شمشير ها گوشها را پر كرده&lt;BR&gt;كاخ شاهي نشان بزرگي ايرانيان در ميان آتش ميسوزد &lt;BR&gt;و فرياد دشمن مست چون نواي بوف دل را به هراس مي اندازد&lt;BR&gt;چه شب شومي &lt;BR&gt;در ميان خاكستر ها به دنبال چه ميگردم؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با همه توان فرياد زدم : منم زوپير . . . كه را ياراي جنگ است ؟ دژخيم !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خواب آلود شمشير بدست به ميانه خيابان دويدم&lt;BR&gt;همسرم دست بر شانه ام نهاد . چه آشفته خوابي بود &lt;BR&gt;و پيك شب صدا زد : شهر آرام وآسوده است ؛&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اهورا مزدا مرا دريابد...&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2006 07:19:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز سرنوشت ساز</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posts&gt;آشفته از کابوس شبانه و در شگفت از پيامد آن تاسپيده نخوابيدم.&lt;BR&gt;سپيده دم با پوشش درباريان در شهر براه افتادم و با دوستانم که دسته دسته بديدارم مي آمدند گفتگو کردم.&lt;BR&gt;تا آنکه پيک به نزد من آمد و نامه ميهمانی آنروز بزرگان پارسی را بدستم داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;نيمروز همه بزرگان لشکری و کشوری در تالار کاخ خواهند بود&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;با ديدن نام مگابيز در ميان ميهمانان دلم به شادی تپيد !&lt;BR&gt;سردار دلاوری که در جوانی يک تنه سپاهی را رهبری ميکرد او از بيشتر سربازان ارتش ايران جوانتر بود و از نژاد سرداران نامی ايران.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بيگمان امروز روزی سرنوشت ساز در تاريخ ايران زمين خواهد بود ...&lt;BR&gt;امروز سرنوشت نبرد با شورشيان نبرد با یونانیان و بزرگترين بدخواهی های بدخواهان اين مردم در پايتخت بزرگترين امپراتوری خاور زمين روشن ميگشت ..&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2006 07:18:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ميهمانی بزرگان ارتشتاران ايران (۱)</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posts&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;نيمروز بسوی کاخ شاهی روان شدم . در راه تنی چند از دلاوران به من پيوستند.&lt;BR&gt;سرداران مادی پارتی و پارسی همه خواسته شده اند .آيا نبردی در پيش است ؟&lt;BR&gt;از پله های کاخ تچر بالا رفتيم از ميان سربازان گارد که در دو ستون چون بنيانی از پولاد استاده بودند گذشتيم.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;همه در پيشگاه سرداران نامی ايران دست بر سينه و لبخند بر لب و اميد در دل دارند.&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;گرداگرد ميز دلاوران چشم براه بزرگ ارتشتاران داريوش شاه هستند.&lt;BR&gt;چشمم به مگابیز افتاد. جوان ترین مرد انجمن ! لبخندم را پاسخی داد.&lt;BR&gt;آه که زمان به کندی ميگذرد.&lt;BR&gt;کسی را يارای گفتاری نيست. و نگاه ها سرشار از پرسش ها و گمان هاست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا که شاه وارد شد همه پيش پايش ايستادند. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=2&gt;درود بر ياران وفادار سرزمين ايران&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;B&gt;پاسخ داديم درود بر شاه داد گستر ايران زمين &lt;/B&gt;&lt;BR&gt;شاه بيدرنگ در يک سوی ميز نشست و چنین آغاز کرد:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;B&gt;بزرگ است اهورامزدا که آسمان آفرید که زمین آفرید که انسان آفرید و شادی را برای انسان آفرید.&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;سپس بر کورش بزرگ و پدرش ویشتاسب درود فرستاد آنگاه رو به من کرد و گفت :&lt;BR&gt;زوپير بگو آنچه ديدی و شنيدی!&lt;BR&gt;و من از آشوب سرکشان و کينه توزی دوباره مقدونیان و یونانیان آنچه در سفر ديدم گفتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سرداران نامی ایران کز نام و نشانشان چار گوشه جهان در آرامش بود &lt;BR&gt;و ازگامهای استوار سپاهشان واز شیهه اسبانشان خواب از چشم گردنکشان گریزان بود همه &lt;BR&gt;در کاخ بودند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آرشام سردار سپاه پیاده کریزانتاس سردارسپاه سواره مگابیز دلاورجوان به همراه فرماندهان سپاهیان ساتراپ نشین&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سرداران هریک چیزی می گفت بی گمان نبرد سختی است&lt;BR&gt;&lt;B&gt;نه میتوان پایتخت را رها کرد و نه میتوان آشوب و دشمن را کوچک شمرد.&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس &lt;FONT size=2&gt;چه باید کرد همزمان در سه نبرد درگیر شویم ؟ آشوب باختر یورش يونانيان یا آشفتگی بابل ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مگابیز که تا کنون سخنی نگفته بود و سخت در اندیشه بود با زیرکی رو به سپهسالاران کرد چنین گفت:&lt;BR&gt;باید سپاه را چهار بخش کنیم و هر بخش را سوی نبردی روانه کنیم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گویی آتش در میانه افتاد! همهمه ای برخاست هرکس چیزی گفت.&lt;BR&gt;تا آنکه شهنشاه گفت: آرام باشید گاس که جز این راهی نباشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2006 07:18:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رهسپار راه آزادی</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>داریوش شاه در پاسارگاد برفراز پلکان آرامگاه کورش رو به سپاه چنین گفت :&lt;BR&gt;بدانید دل ایرانیان همراه شماست .مبادا یکی از شما خشم گیرد و گوش یا زبان ایشان ببرد ! &lt;BR&gt;مبادا بر دشمنی که شمشیر افکنده و پشت به میدان است یورش برید !&lt;BR&gt;زنان و کودکان را میازارید و چشم از دختران آنها پوشیده دارید تا اهورا مزدا شما را دریابد.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;اینک نیزه مرد پارسی دور رفته ... که مرد پارسی بسی دور از پارس جنگ کرده است.&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;این گفتار آخر چنان شد که بر سنگنبشته ها نگاشته شد.&lt;BR&gt;رهسپار نبرد شدیم.&lt;BR&gt;سپاهیان در راه چنین زمزمه میکردند:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلم از مرگ بیزار است&lt;BR&gt;که مرگ اهریمن خو آدمی خوار است&lt;BR&gt;ولی آندم کز اندوهان روان زندگی تار است&lt;BR&gt;ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است&lt;BR&gt;فرو رفتن به کام مرگ شیرین است&lt;BR&gt;همان بایسته آزادگی این است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چو پادر کام مرگی تند خو دارم &lt;BR&gt;چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم&lt;BR&gt;به موج روشنایی شستشو خواهم &lt;BR&gt;ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آواز سپه دشتهای سرسبز ایران زمین را پرمیکرد.نسیم روانبخش بوی گلها را در هوا میپراکندو درفش ایرانی را فراز میکند.&lt;BR&gt;چهچهه هزاران و آواز دلاوران در هم می آمیزد . همه لبخند بر لب و ایمان وامید در دل دارند.گویی به میهمانی میروند.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;آری اینگونه است سرشت میهن پرستان که واژه از گفتن درمیماند.&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;کدامین نغمه میریزد ؟&lt;BR&gt;کدام آهنگ آیا میتواند ساخت &lt;BR&gt;طنین گامهای استواری را &lt;BR&gt;که سوی نیستی مردانه میرفتند &lt;BR&gt;طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در میانه راه سپه به هر شهر که میرسید کلانتر آن سامان به پیشواز می آمد .&lt;BR&gt;مردم با دهل و دایره ونی لبک سربازان را تا پشت دروازه های شهر همراهی میکنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا اینکه سرانجام به مرزهای بابل رسیدیم ...</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2006 07:16:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر خاموش</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>در سرزمین بابل شهر کوچکی است بنام تیگرا در کنار رودخانه ای به همین نام .&lt;BR&gt;سرزمینی زیبا و خوش آب و هوا &lt;BR&gt;سپاه به آرامی در کنار رود خانه اردو زد و آرام گرفت .&lt;BR&gt;من و مگابیز همراه با چند سوار به شهر نزدیک شدیم .&lt;BR&gt;در میانه را مگابیز به من نزدیک شد و گفت : آیا سپهسالار هم به این آرامش آزارنده می اندیشد ؟&lt;BR&gt;گفتم زیادی آرام است ... هیچ کس به پیشواز نیامده . به سربازانت بگو چشم و گوش باز نگاه دارند.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;هيچ کس نيست !&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;پس مردم شهر کجا هستند ؟&lt;BR&gt;آری بجز چند استر و گاو چيزی و کسی در شهر نيست.&lt;BR&gt;گفتم :هوشيار باشيد دشمن کمين نکرده باشد.&lt;BR&gt;در گذر از کوچه های شهر کسی ما را همراهی نکرد گويی شهر مردگان...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به ناگه کودکی از خانه ای بيرون جست و گريخت.&lt;BR&gt;گفتم: &lt;B&gt;بگيريدش !&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يکی از سواران به تاخت از پی کودک گريزپا رفت اما کودک از سر جان چالاک و بی هراس ميدويد.&lt;BR&gt;سرانجام کودک را بسان خرگوشی از گريبان گرفت و نزد من بازگشت.&lt;BR&gt;کودک دست و پا ميزد و در میان فریاد کودکانه اش پياپی اهورامزدا را به ياری می خواست.&lt;BR&gt;چون نزديک شد و از ما پارسی شنيد خود را در آغوشم انداخت و هق هق گريست.&lt;BR&gt;اشکهایش روی سپر و جوشنم می ریخت و گریه امانش نمیداد ...&lt;BR&gt;دستی بر سرش کشیدم و دلدلری اش دادم برخاست و بوسه ای بر دسته شمشیرم زد و گفت : اهورا مزدا تو و سپاهت را نگاهبان باشد &lt;BR&gt;ای سپهسالار مادرم را از تو میخواهم . و باز گریه صدای کودکانه اش را برید...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کودک لب به سخن گشود واز بيداد دشمن گفت ....&lt;BR&gt;گفت که مردم شهر را در بند کشيده گرو ستانده اند ...آوازه سپاه زودتر از ايشان رسيده...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;مگابیز !&lt;/B&gt; سپاه را آماده باش بده &lt;BR&gt;سپاه از رود خانه اندکی دور شد و آماده رزم گردید . &lt;BR&gt;پیاده ها ..کمانداران .. سواران .. ارابه ها هرکس کار خود را میداند ...گوش بفرمان سرداران آماده پاسداری از مردم ایران.&lt;BR&gt;در این هنگامه . جنب و جوش سواری نزدیک شد کمانداران او را هدف گرفتند بیگمان پیکی از سوی دشمن بود.&lt;BR&gt;گفتم :بگذارید نزدیک شود.</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2006 07:16:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسین اندوهبار تیگرا</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posts&gt;پیک در میانه میدان ایستاد و نگاهی سبکسر به اندام سپاه نمود میخواست از شمارشان آگاه شود .&lt;BR&gt;پس پیش آمد و رجز خوانی کرد نعره ها کشید و بر ساندانیس سردار سپاه دشمن درود فرستاد.&lt;BR&gt;روبه من گفت : زوپیر دوهزار مرد و زن وکودک در اردوگاه ما چشم براه تو اند ! به دیدارشان نمی آیی ؟&lt;BR&gt;ساندانیس تو را تنها می خواهد تا پگاه فردا زمان از آن تو ست و از آن پس از کشته ها پشته می سازیم .&lt;BR&gt;خروشی برخواست ...هشت هزار تیغ و خدنگ از سپاه ایران برکشیده شد ..از چشم ها خشم میبارد .&lt;BR&gt;مگابیز نهیبی بر اسب زد .اگر فرمان من نبود پیک را به خاک و خون میکشید .&lt;BR&gt;گفتمش مگابیز خشم گرفته ای !! شاه انشان چه گفت ؟؟؟ پاسخ داد :&lt;BR&gt;&lt;B&gt;این گستاخی جز به خون پاک نگردد.!&lt;/B&gt;زمان میگذرد و مهر جهانتاب پسین اندوهبار شهر تیگرا را میسازد . بی درنگ پیکی چالاک سوی پایتخت روان شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یکی از سرداران رو به سپاه فریاد زد : دلاوران !&lt;B&gt;اگر از خاک ایران گردی بر سم اسب دشمن نشسته باشد تنها به خون پاک گردد.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;نه سر افکنده ایرانیان می شویم نه سپهسالار خود به دشمن میسپاریم.&lt;BR&gt;و من رو به سپاه گفتم : شکیبایی منش بزرگان است دشمن خشم شما را خواستار است تا توان شما بفرساید ...&lt;BR&gt;چون سپاهی در را میهن بمیرد بهتر از آن است که آرامش از چشم مردم ایران و هرآنکه زیر سایه ایران زیست میکند برود.&lt;BR&gt;چه من باشم چه نباشم شما کار خود میدانید .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنشب خواب بر چشم کسی راه نیافت . همه نگاهشان را از من می ربایند و چشمان خیس خود را پنهان میکنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چون مهر خاوران از دشتهای ماتم گرفته بابل برخاست من و مگابیز و یک سردار مادی راه اردوگاه دشمن در پیش گرفتیم .&lt;BR&gt;در راه سخنی بر زبان نمی آمد . آه از بسیاری این راه ....&lt;BR&gt;در پیش برج و باروی اردوگاه دشمن مگابیز که دیگر اشکهایش پنهان کردنی نبود سر بر شانه ام نهاد و بلند گریست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نگهبان بر بلندای برج و بارو گفت : بدون شمشیر ! مگابیز پاسخ داد :&lt;BR&gt;&lt;B&gt;شمشیر ایرانیان نهاد پاک ایشان است !!&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;در گشوده شد و من تنها پا به اردوگاه نهادم...&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2006 07:15:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در کام اهریمن</title>
<link>http://zoopir.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posts&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پا در کام اهریمن&amp;nbsp; تند خویی نهاده بودم که در سنگدلی و خونخواری همتا نداشت و من چه میتوانستم کنم ؟&lt;BR&gt;برای آزادی مردم شهر از چنگال بیگانه دیو خو راهی دگر نبود ...&lt;BR&gt;همهمه سربازان دشمن به ناله گنگی می مانست که در زیر آب بگوش میرسید.&lt;BR&gt;ایستادم سرم را بالا گرفتم و در دل نام اهورایی آفریدگار بردم&amp;nbsp; و فریاد کردم مردم شهر را آزاد کن ساندانیس !&lt;BR&gt;ساندانیس که با دیدن من به پایکوبی برخواسته بود&amp;nbsp; سوی من آمد و گفت:&lt;BR&gt;&amp;nbsp;پس سپهسالار نامدار پارسی تویی که خواب از چشم جهان گستران ربوده ! او را به تیرک ببندید !&lt;BR&gt;مرا چنان به تیرک میدان بستند که یارای جنبیدن نداشتم .&lt;BR&gt;پیک به ساندانیس نزدیک شد و در گوشی چیزی گفت . شاید از شمار سپاهیان ایرانی چیزی گفت زیرا بی درنگ &lt;BR&gt;به فرمان ساندانیس مردم دربند کشیده را&amp;nbsp; که خستگی و گرسنگی از نگاهشان میبارید آزاد کردند .&lt;BR&gt;سپاه دشمن یکپارچه به پایکوبی و شادمانی برخواست. و من همچنان دل به مهر دادار یکتا سپرده ام ...&lt;BR&gt;با آزادی مردم شهر آسوده شدم اما این آرامش دیری&amp;nbsp; نپایید....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب هنگام ساندانیس سرمست از باده و سرخوش از هوای پیروزی با تازیانه به پذیرایی من آمد.&lt;BR&gt;با هر تکان دستش که گویی همه کینه اهریمنی را انباشته بود&amp;nbsp; پشت و بازویم به کبودی میگرایید.&lt;BR&gt;آنگاه که خسته شد گیج و منگ به کناری رفت و تازیانه را بدست سرباز دیگری سپرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیمه شب چشم به آسمان دوختم و از اوستا چنین برخواندم:&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 May 2006 07:15:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zoopir&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>zoopir</dc:creator>
<guid>http://zoopir.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
