در کام اهریمن
پا در کام اهریمن تند خویی نهاده بودم که در سنگدلی و خونخواری همتا نداشت و من چه میتوانستم کنم ؟
برای آزادی مردم شهر از چنگال بیگانه دیو خو راهی دگر نبود ...
همهمه سربازان دشمن به ناله گنگی می مانست که در زیر آب بگوش میرسید.
ایستادم سرم را بالا گرفتم و در دل نام اهورایی آفریدگار بردم و فریاد کردم مردم شهر را آزاد کن ساندانیس !
ساندانیس که با دیدن من به پایکوبی برخواسته بود سوی من آمد و گفت:
پس سپهسالار نامدار پارسی تویی که خواب از چشم جهان گستران ربوده ! او را به تیرک ببندید !
مرا چنان به تیرک میدان بستند که یارای جنبیدن نداشتم .
پیک به ساندانیس نزدیک شد و در گوشی چیزی گفت . شاید از شمار سپاهیان ایرانی چیزی گفت زیرا بی درنگ
به فرمان ساندانیس مردم دربند کشیده را که خستگی و گرسنگی از نگاهشان میبارید آزاد کردند .
سپاه دشمن یکپارچه به پایکوبی و شادمانی برخواست. و من همچنان دل به مهر دادار یکتا سپرده ام ...
با آزادی مردم شهر آسوده شدم اما این آرامش دیری نپایید....
شب هنگام ساندانیس سرمست از باده و سرخوش از هوای پیروزی با تازیانه به پذیرایی من آمد.
با هر تکان دستش که گویی همه کینه اهریمنی را انباشته بود پشت و بازویم به کبودی میگرایید.
آنگاه که خسته شد گیج و منگ به کناری رفت و تازیانه را بدست سرباز دیگری سپرد.
نیمه شب چشم به آسمان دوختم و از اوستا چنین برخواندم: