رهایی از دوزخ
آوای خروسهای دربند کشیده نزدیکی پگاه را نوید میداد که آسمان از تیرهای آتشین سپاهیان روشن گشت.
جایی از باروی اردوگاه شکست واز پی آن ارابه ای و سپس سه چابکسوار پدیدار شدند.
با چرخش شمشیری از بندها گسستم و پیش از آنکه پیکرم سرنگون گرددبازوی توانایی مرا تا
پشت زین اسب بالا کشید.دوسوار دیگر به نبرد با نگهبانان اردوگاه برخاستند.
اسب ما بر دوپا برخاست و با شیهه ای شب شکن از جاجست.
سواران دشمن همچنان از پی ما می آمدند با فریاد یکی از سواران در کارزار با پاسبان شب زنده دار اردوگاه
او را شناختم . مگابیز بود!
همچنان که از آن دوزخ دورترو دورتر میشدیم چند سوار دشمن از پی ما می آمدند.
سواری که مرا نگاهداشته بود نیزه را از کنار رکاب برکشید و با چرخشی شگفت نیزه را از پشت سویش روانه کرد.
ناله سوزناک سوار نشان از توانایی بازوی دلاوری داشت که تازه شناختم اش.
او کسی جز شهریار توانای ایران داریوش شاه بزرگ نبود!
او که مردانه نیمه شب به دشمن شبیخون میزند تا نام کورش و فرزندان ایران را پاس بدارد.
هنوز دوچیز را نمیدانستم:
نخست آنکه داریوش شاه آنجا چه میکرد ؟
دیگر آنکه سپاه دشمن کجا بود که اردوگاه بدینسان شبیخون شود ؟
