رهسپار راه آزادی
داریوش شاه در پاسارگاد برفراز پلکان آرامگاه کورش رو به سپاه چنین گفت :
بدانید دل ایرانیان همراه شماست .مبادا یکی از شما خشم گیرد و گوش یا زبان ایشان ببرد !
مبادا بر دشمنی که شمشیر افکنده و پشت به میدان است یورش برید !
زنان و کودکان را میازارید و چشم از دختران آنها پوشیده دارید تا اهورا مزدا شما را دریابد.
اینک نیزه مرد پارسی دور رفته ... که مرد پارسی بسی دور از پارس جنگ کرده است.
این گفتار آخر چنان شد که بر سنگنبشته ها نگاشته شد.
رهسپار نبرد شدیم.
سپاهیان در راه چنین زمزمه میکردند:
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهریمن خو آدمی خوار است
ولی آندم کز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است.
چو پادر کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موج روشنایی شستشو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم!
آواز سپه دشتهای سرسبز ایران زمین را پرمیکرد.نسیم روانبخش بوی گلها را در هوا میپراکندو درفش ایرانی را فراز میکند.
چهچهه هزاران و آواز دلاوران در هم می آمیزد . همه لبخند بر لب و ایمان وامید در دل دارند.گویی به میهمانی میروند.
آری اینگونه است سرشت میهن پرستان که واژه از گفتن درمیماند.
کدامین نغمه میریزد ؟
کدام آهنگ آیا میتواند ساخت
طنین گامهای استواری را
که سوی نیستی مردانه میرفتند
طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند ؟
در میانه راه سپه به هر شهر که میرسید کلانتر آن سامان به پیشواز می آمد .
مردم با دهل و دایره ونی لبک سربازان را تا پشت دروازه های شهر همراهی میکنند.
تا اینکه سرانجام به مرزهای بابل رسیدیم ...
بدانید دل ایرانیان همراه شماست .مبادا یکی از شما خشم گیرد و گوش یا زبان ایشان ببرد !
مبادا بر دشمنی که شمشیر افکنده و پشت به میدان است یورش برید !
زنان و کودکان را میازارید و چشم از دختران آنها پوشیده دارید تا اهورا مزدا شما را دریابد.
اینک نیزه مرد پارسی دور رفته ... که مرد پارسی بسی دور از پارس جنگ کرده است.
این گفتار آخر چنان شد که بر سنگنبشته ها نگاشته شد.
رهسپار نبرد شدیم.
سپاهیان در راه چنین زمزمه میکردند:
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهریمن خو آدمی خوار است
ولی آندم کز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است.
چو پادر کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موج روشنایی شستشو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم!
آواز سپه دشتهای سرسبز ایران زمین را پرمیکرد.نسیم روانبخش بوی گلها را در هوا میپراکندو درفش ایرانی را فراز میکند.
چهچهه هزاران و آواز دلاوران در هم می آمیزد . همه لبخند بر لب و ایمان وامید در دل دارند.گویی به میهمانی میروند.
آری اینگونه است سرشت میهن پرستان که واژه از گفتن درمیماند.
کدامین نغمه میریزد ؟
کدام آهنگ آیا میتواند ساخت
طنین گامهای استواری را
که سوی نیستی مردانه میرفتند
طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند ؟
در میانه راه سپه به هر شهر که میرسید کلانتر آن سامان به پیشواز می آمد .
مردم با دهل و دایره ونی لبک سربازان را تا پشت دروازه های شهر همراهی میکنند.
تا اینکه سرانجام به مرزهای بابل رسیدیم ...
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 10:47  توسط زوپیر آریا
|
