تبليغاتX
زوپیر سردار سپاه جاوید - شهر خاموش

زوپیر سردار سپاه جاوید

تاریخ دلاوری های سرداران و سربازان ایران زمین

شهر خاموش

در سرزمین بابل شهر کوچکی است بنام تیگرا در کنار رودخانه ای به همین نام .
سرزمینی زیبا و خوش آب و هوا
سپاه به آرامی در کنار رود خانه اردو زد و آرام گرفت .
من و مگابیز همراه با چند سوار به شهر نزدیک شدیم .
در میانه را مگابیز به من نزدیک شد و گفت : آیا سپهسالار هم به این آرامش آزارنده می اندیشد ؟
گفتم زیادی آرام است ... هیچ کس به پیشواز نیامده . به سربازانت بگو چشم و گوش باز نگاه دارند.
هيچ کس نيست !
پس مردم شهر کجا هستند ؟
آری بجز چند استر و گاو چيزی و کسی در شهر نيست.
گفتم :هوشيار باشيد دشمن کمين نکرده باشد.
در گذر از کوچه های شهر کسی ما را همراهی نکرد گويی شهر مردگان...

به ناگه کودکی از خانه ای بيرون جست و گريخت.
گفتم: بگيريدش !

يکی از سواران به تاخت از پی کودک گريزپا رفت اما کودک از سر جان چالاک و بی هراس ميدويد.
سرانجام کودک را بسان خرگوشی از گريبان گرفت و نزد من بازگشت.
کودک دست و پا ميزد و در میان فریاد کودکانه اش پياپی اهورامزدا را به ياری می خواست.
چون نزديک شد و از ما پارسی شنيد خود را در آغوشم انداخت و هق هق گريست.
اشکهایش روی سپر و جوشنم می ریخت و گریه امانش نمیداد ...
دستی بر سرش کشیدم و دلدلری اش دادم برخاست و بوسه ای بر دسته شمشیرم زد و گفت : اهورا مزدا تو و سپاهت را نگاهبان باشد
ای سپهسالار مادرم را از تو میخواهم . و باز گریه صدای کودکانه اش را برید...

کودک لب به سخن گشود واز بيداد دشمن گفت ....
گفت که مردم شهر را در بند کشيده گرو ستانده اند ...آوازه سپاه زودتر از ايشان رسيده...

مگابیز ! سپاه را آماده باش بده
سپاه از رود خانه اندکی دور شد و آماده رزم گردید .
پیاده ها ..کمانداران .. سواران .. ارابه ها هرکس کار خود را میداند ...گوش بفرمان سرداران آماده پاسداری از مردم ایران.
در این هنگامه . جنب و جوش سواری نزدیک شد کمانداران او را هدف گرفتند بیگمان پیکی از سوی دشمن بود.
گفتم :بگذارید نزدیک شود.
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 10:46  توسط زوپیر آریا  |