تبليغاتX
زوپیر سردار سپاه جاوید - پسین اندوهبار تیگرا

زوپیر سردار سپاه جاوید

تاریخ دلاوری های سرداران و سربازان ایران زمین

پسین اندوهبار تیگرا

پیک در میانه میدان ایستاد و نگاهی سبکسر به اندام سپاه نمود میخواست از شمارشان آگاه شود .
پس پیش آمد و رجز خوانی کرد نعره ها کشید و بر ساندانیس سردار سپاه دشمن درود فرستاد.
روبه من گفت : زوپیر دوهزار مرد و زن وکودک در اردوگاه ما چشم براه تو اند ! به دیدارشان نمی آیی ؟
ساندانیس تو را تنها می خواهد تا پگاه فردا زمان از آن تو ست و از آن پس از کشته ها پشته می سازیم .
خروشی برخواست ...هشت هزار تیغ و خدنگ از سپاه ایران برکشیده شد ..از چشم ها خشم میبارد .
مگابیز نهیبی بر اسب زد .اگر فرمان من نبود پیک را به خاک و خون میکشید .
گفتمش مگابیز خشم گرفته ای !! شاه انشان چه گفت ؟؟؟ پاسخ داد :
این گستاخی جز به خون پاک نگردد.!زمان میگذرد و مهر جهانتاب پسین اندوهبار شهر تیگرا را میسازد . بی درنگ پیکی چالاک سوی پایتخت روان شد .

یکی از سرداران رو به سپاه فریاد زد : دلاوران !اگر از خاک ایران گردی بر سم اسب دشمن نشسته باشد تنها به خون پاک گردد.
نه سر افکنده ایرانیان می شویم نه سپهسالار خود به دشمن میسپاریم.
و من رو به سپاه گفتم : شکیبایی منش بزرگان است دشمن خشم شما را خواستار است تا توان شما بفرساید ...
چون سپاهی در را میهن بمیرد بهتر از آن است که آرامش از چشم مردم ایران و هرآنکه زیر سایه ایران زیست میکند برود.
چه من باشم چه نباشم شما کار خود میدانید .

آنشب خواب بر چشم کسی راه نیافت . همه نگاهشان را از من می ربایند و چشمان خیس خود را پنهان میکنند.

چون مهر خاوران از دشتهای ماتم گرفته بابل برخاست من و مگابیز و یک سردار مادی راه اردوگاه دشمن در پیش گرفتیم .
در راه سخنی بر زبان نمی آمد . آه از بسیاری این راه ....
در پیش برج و باروی اردوگاه دشمن مگابیز که دیگر اشکهایش پنهان کردنی نبود سر بر شانه ام نهاد و بلند گریست .

نگهبان بر بلندای برج و بارو گفت : بدون شمشیر ! مگابیز پاسخ داد :
شمشیر ایرانیان نهاد پاک ایشان است !!

در گشوده شد و من تنها پا به اردوگاه نهادم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 10:46  توسط زوپیر آریا  |